چرا آرین انگلیسی یاد   نمی گرفت ؟ 

ادريس ناري زاده سرگروه  زبان انگليسي ــــــــــــــــ

 

کلاس اول راهنمایی بود، اورا از قبل می شناختم : پسرمؤدب  و درسخوانی بود، تا حدی هم خجالتی و عاطفی بود داستان از آنجا شروع شد که روزی پدرش برای درد دل کردن پیش من آمد، بدون مقدمه در باره فرزندش گفت : پسرم را که می شناسی ؟  دانش آموز بسیار خوبی بود، در مورد آینده اش بسیار خوشبین بودم ، اما اکنون چیزی هست که آزارم می دهد، باوجود اینکه سه ماه بیشتر ازسال نگذشته، بسیار از مدرسه سر خورده شده است مخصوصاً در درس انگلیسی بسیار ضعیف است و هرچه بیشتر می خونه کمتر یادمی گیره، خلاصه همه رو کلافه کرده، تورو خدا یه کاری برام بکن. وضع درسهای دیگرش هم گرچه زیاد تعریفی نداره به مراتب از انگلیسی بهتره .   می ترسم اونا هم افت بکنن . بعد از اینکه حرفهایش تمام شد از شوک تغییر مقطع مقداری برایش توضیح دادم : دانش آموزان اغلب در هنگام ورود به مقطع بالاتر به دلایلی همچون اضطراب از موقعیت جدید و تغییر سازوکار مقطع بالاتر دچار شوک تحصیلی می شوند و این مساله در اوایل سال عادی است اما مثل اینکه اوخودش در این مورد علامه دهر بود و تا حدود زیادی من را راضی نمود راستش من هم خودم مقداری کنجکاو شدم چرا اولی ها ( به ویژه دردرس زبان انگلیسی ) چنین ضعیف هستند ؟ چرا علاقه ای به این درس نشان نمی دهند و تمام مدت کلاس به ساعت خود نگاه      می کنند ؟ سرتان را درد نیاورم ، به خانه که برگشتم هر چه کتاب روانشناسی و زبانشناسی بود دور خودم جمع کردم . گرد وخاک زیادی روی کتابها را گرفته بود ، با انگشتان شکاک و پریشانم جلد کتابها را پاک می کردم تا موضوع مورد بحث و نام نویسنده ی کتاب مشخص شود . عینکهای مطالعه ی پدر بزرگم را گاهگاهی از چشمم بر می داشتم و یک عینک دیگر که به تازگی گرفته بودم را به چشم زدم . ورق زدم و جلو رفتم . گاهگاهی هم که به علت دوری از دوستان دیرینم در جایی از کتاب احساس غربت می کردم ، متوقف می شدم و بر    می گشتم تا یک مسیر آسان را برای فهم بیشتر انتخاب کنم . خلاصه  . . . آخرش هم نیوتن وار فریاد زدم که یافتم . اما با این تفاوت که او واقعاً چیز تازه ای یافته بود اما من چیزی را که یافته بودند و گم کرده بودم باز یافتم . و اما از مجموع کتابهایی که خواندم به این نتیجه رسیدم که : « دانش آموز پایه اول راهنمایی پنج سال تمام در مقطع ابتدایی بوده است و فقط چند صباحی است که مقطع راهنمایی را تجربه می کند» نه صبر کنید . اینطور قضاوت نکنید .  من هم خودم نخست به این نتیجه گیری خندیدم و به خودم گفتم که آخه حافظه این را که همه می دانند. نکنه می خواهی برای این امر بدیهی تمام خبرگزاری های معتبر عالم را دورت جمع کنند . اما وقتی که خوب اندیشیدم احساس کردم که یک دنیا حرفهای قشنگ و به درد بخور در این نتیجه گیری کودکانه آبستن است . از طرف دیگر از کتاب های گرد گرفته ی زبانشناسی هم خواندم که یاد گیری زبان در دو فاز اتفاق می افتد . فاز اول، خود زبان با مؤلفه ها و زیر مجموعه های آن است و فاز دوم که بسیار حائز اهمیت است مسائل روانی ومحیطی هستند که یاد گیری را معنادار می سازند: مسائلی که یادگیری را یا لذت بخش و هدفمند می سازند و آن را تسهیل می بخشند و یا اینکه آن را خسته کننده و بی ثمر می سازند.که البته به باور اکثر روانشناسان هم موانع روانی بزرگترین موانع بر سر راه یادگیری هستند .

و اما آدم های داستان ما  . . . به راستی کودکانی هستند که هنوز مقیم سرزمین عاطفه هایند . آنها با اشعار کودکانه و عبارات آهنگین نسبت بیشتری دارند تا یک سری لغات محض . آنان هنوز به قهرمانان کتابهای خود کوشا و نوشا ،خروس کوچولو ،حنایی و . . . افتخار می کنند . نقاشی های ساده وکودکانه هنوز بهترین خوراک فکری  قهرمانان داستان ماست و هزار آفرینهای آخر تکالیفشان را هنوز زیباترین مزدی می دانند که بابت کارهایشان می گیرند . از اینهاکه بگذریم دو برابر شدن زمانیکه دانش آموزان باید در کلاس بنشینند و به سخنرانی رسمی دبیر خود گوش دهند باید ذهن هر کسی را به تفکر وادارد . راستش بعدها که به کلاس خشک و بی روح خود فکر می کردم تازه می فهمیدم که چه قدر از واقعیت فاصله گرفته بودم . تازه می فهمیدم که چه قدر با شرایط روحی و روانی قهرمانان داستانم بیگانه بودم . اما به خودم گفتم ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است ، پس کتاب اولی ها را یک بار به طور کامل بررسی کردم تامقدمات فاز دوم یاد گیری را فراهم کنم . نخست تصمیم گرفتم برای یاددهی حروف الفبا و اعداد وکلمات ساده ای که قابلیت دسته بندی دارند اشعار ساده و کودکانه ای آماده کنم .

به سرعت کار را به اتمام رساندم اما به نظرم رسید که یاددهی موضوعی در قالب شعر به تنهایی ممکن است جذابیت چندانی نداشته باشد لذا برای اشعار داستانها ی نمایش گونه یی بازگو کردم.برای مثال به این داستان توجه کنید:

بچه ها  . . . خاتو جی جی پیرزنی بودکه سالها دختر وپسرش را ندیده بود.روزی یکی از روستاییان با تعجب متوجه حضور دختر وپسر خاتو جی جی می شودوبا خوشحالی فریاد می زند:

A B C D E F G                 له کوی یه خاتوو جی جی ؟

مردم می پرسند : چی شده؟ چرا داد   می زنی؟ با جی جی چکار داری؟  روستایی جواب می دهد :

H I J K L M N کوروکچی جی جی دین                                              

همه خوشحال می شوند و به رقص و پایکوبی می پردازند :

O P Q R S T U هه لپه ر کی یه و هه یاهوو                                           

و بالا خره خاتوو جی جی هم به جمع   می پیوندد :

V W X Y Z جی جی هاتوو چوپی گرت                                     

بازگو کردن مطالب به صورت سیستماتیک در قالب هایی مثل داستانهای ساده به یادگیری دراز مدت کمک می کند و موانع روانی را که یاد گیری را بلوکه می کنند از بین می برد .

لحظه به لحظه افکار جدید تری به ذهنم خطور می کرد : یادگیری نباید با تهدید صورت گیرد . بچه ها باید آرامش داشته باشند و در یادگیری شرکت کنند، به عبارت دیگر آنان باید خود را عامل اصلی،مستقیم و در گیر در فرایند یادگیری بدانند و یادگیری زبان باید شادی بخش و دور از اضطراب زیاد باشد .

اما با این حال هنوز دانش آموزانی در کلاس بودند که از مشارکت در یاد گیری مضطرب می شدند.تصمیم گرفتم که برای پایین آوردن ترس آنها از اسمهای خودشان جهت فراخواندن استفاده نکنم ، در عوض از اسم قهرمانان ورزشی ، سینمایی و غیره خودشان استفاده می کردم .مثلاً به کسی که از دیوید بکهام خوشش می آمد از این اسم استفاده می کردم نتیجه بسیار مفید بود . باز هم تصمیم گرفتم که یک سری از مباحث درسی و ارزشیابی ها را در قالب بازی های آموزشی سازماندهی کنم ، از همکاران دانشمندم کمک گرفتم . برای مثال به نوشتن املا توسط دانش آموزان و تصحیح آنها در خانه و . . . در حیاط مدرسه باگچ جدولی کشیدم و حروف را در داخل آنها نوشتم . سپس از دانش آموزان خواستم املای کلماتی را که به آنها دیکته می کنم باپریدن در داخل خانه ها نشان بدهند . چنانچه درست انجام می دادند تشویق می شدند و چنانچه اشتباه انجام می دادند بچه ها با گفتن : «دیدی سوختی دیدی سوختی چرا چشمهات روندوختی» واکنش نشان می دادند . بچه ها از این بازی آموزشی بسیار لذت می بردند. چنین بازی هایی (اما به صورت هدفمند) می توانند در پرورش تفکر خلاق فراگیران مؤثر واقع شوند و انگیزه یادگیری را در آنان ایجاد کند. اما موردی که در رابطه با ضعف مهارت نوشتاری فراگیران مطرح است ، به نظر می رسد که بیشترین سهم مشکلات را در برمی گیرد ، لذا در این زمینه به جمع آوری نظر همکاران برای حل این مشکل پرداختم ، در این زمینه هم تکنیک هایی وجود داشتند که به فراخور نیاز برای تقویت هر دو فاز یادگیری مؤثر بودند ، اما چیزی که من را بسیار متعجب کرد اثر فوق العاده ی  اسپل کردن کلمات بود . دنبال هر بهانه ای می گشتم تا اولی ها را وادار به اسپل کردن کلمات کنم ، آنها این کار را بسیار دوست داشتند ، تقریباً ده شیوه برای تقویت این مهارت به کار بردم ، از تکنیک های دیگری که به کار بردم به این موارد می توانم اشاره کنم : 1) از اولی ها می خواستم چشمانشان را ببندند و کلمه ی مورد نظر را تجسم کنند (پرورش تفکر خلاق ) 2) از آنها می خواستم که کلمات مورد نظر را با دست در هوا بنویسند . 3) حروفی را به صورت در هم روی وایت بورد می نوشتم و از بچه ها( به صورت دو نفری و مسابقه مانند) می خواستم با حروف در هم کلمات معناداری بنویسند . 4) به آنها کار در کلاس می دادم تا مطالبی را در کلاس رونویسی کنند . در هنگام رونویسی هم از آنها می خواستم اول کلمه را بخوانند ، اسپل کنند و بعد بنویسند ، در این قسمت برای آنان یک موسیقی لایت آرام رازمینه ی کلاس قرار می دادم تا هم فاز دوم یاد گیری را تقویت کنم وهم بچه ها در موقع نوشتن باهم حرف نزنند . 5)به آنها حروف از پیش آماده شده ای می دادم و از آنها می خواستم با حروف مورد نظر کلمات معناداری بسازند . 6) از آنها می خواستم حروف وکلمات را به شکل نقاشی های ساده ای ترسیم کنند و تکنیکهای دیگری که در اینجا مجال ذکر نیست . واما مشکل دیگری که اولی ها داشتند اشتباه گرفتن حروفی بود که

اشکال یا صداهای مشابه داشتند . برای مثال    

با همدیگر ، برای رفع این مشکل به جدولی برخورد کردم (k,c,s) با همدیگر ویا حروف(a ,e,i) اشتباه گرفتن

که بسیار مؤثر بود ، حروف مشابه را به صورت جالبی در این جدول چیدم و آن را جدول اقوام (نوعی مزاح) نامیدم .

فراگیر ازسمت چپ جدول اولین حروفی را که می دید با صدای بلندی      می گفت و سپس حرف های دیگر را هم تلفظ می کرد و هر وقت به حروفی که مشابه اولین حرف بود می رسید صدایش را بلندتر می کرد ،تشخیص و تمایز بین حروفی مشابهی که در کنار هم بودند باتمرین و تکرار زیاد آسان می گشت. بنده این تکنیک را فوق العاده مؤثر یافتم و از آن نتیجه گر فتم .مدت چند ماه به اين شيوه تدريس كردم.در اوايل كلاس را از طريق آموزش دبستاني اداره كردم.از فعاليت هاي گروهي  بهره ي فراوان بردم چون معتقد بودم انها در داخل گروههاي كوچكتر بيشتر ميل به برتري و مسابقه دارند و به نسبت احساس تعلق بيشتري         مي كنند.بچه ها ديگر به ساعت نگاه  نمي كردند.براي شركت در مسابقات و بازي هاي آموزشي  از هم سبقت   مي گرفتند.خلاصه ........تا اينكه روزي دوستم را ديدم.......خوشحال بود.بي مقدمه گفت:راستي خاتوو جي جي كي يه؟راز املاي بدون ورق وقلم چي يه؟چرا آرين هميشه دربارهي كلاس انگليسي حرف مي زنه؟........لبخندي  زدم و.......