X
تبلیغات
. - نامه ای به دخترم

.

نامه ای به دخترم

نامه ای به دخترم

جعفر ابراهیمی

می توان خوشبختی را لمس کرد

دخترم !نسرین خوب من ،سلام!

من این نامه را برای تو می نویسم .باید بگویم نوشتن نامه ، همیشه برای من سخت وطاقت فرسا است ؛بخصوص از وقتی که به طور جدی وارد دنیای شعر و ادبیات شده ام،نامه نوشتن را کاری بسیار مشکل یافته ام . حاضرم دو- سه تا قصه ی کوتاه و بلند بنویسم ، اما کسی مرا وادار به نوشتن نامه ای نکند . به راستی خودم نیز در شگفتم که چرا در نوشتن نامه این چنین تنبلم ؟ ! حالا هم که دارم این نامه را می نویسم ، با این مشکل روبرویم .در زمان نوجوانی و جوانی های من ، آدم از رسیدن یک نامه ، چنان خوشحال و ذوق زده می شد که گویی پستچی ، سند مالکیت گرانبهایی را در دست آدم می گذاشت . ولی حالا چه؟ آیا حالا نیز یک نامه ، پنجره ای از شادی است که به روی گیرنده ی نامه باز می شود؟ بی شک نه ! حالا که ما انسان ها در عصر ارتباطات زندگی می کنیم ، می توانیم در عرض چند دقیقه ، با کسی که درآن سوی دنیا زندگی می کند ، حرف بزنیم . تلفن تصویری هم که به بازار بیاید ، دیگر دید و بازدید هم جزو مراسم سنتی و فراموش شده می شود .

آری دخترم ، ما در عصر ارتباطات زندگی می کنیم و بیهوده نیست که من سال هاست علاقه ی خودم را به نامه نوشتن از دست داده ام ، وسال هاست که دیگر از رسیدن نامه ای خوشحال و ذوق زده نمی شوم . گاهی حتی می ترسم نامه های رسیده را باز کنم و بخوانم ، که مبادا یکی از نامه ها دردسری برایم در پی داشته باشد . آری دخترم ! ما در عصر ارتباطات زندگی می کنیم. بدون آن که ارتباطی با دیگران داشته باشیم . در عصر ارتباطات دیگر لزومی ندارد که به قوم وخویش ها سری بزنیم ، یا حال و احوالی بپرسیم از پیران قوم . نه! دیگر لازم نیست! وقتی تلفن هست ، دیگر چه لزومی است به رفتن ودیدن ؟ ما در عصر ارتباطات می توانیم از خبرهای کوچک وبزرگ آن سوی دنیا با خبر شویم ، ولی نیازی به این نداریم که نام همسایه ی دیوار به دیوارمان را بدانیم . اگر پیرمردی یا پیر زنی در همسایگی ما بیمار شود وماه ها در خانه در رختخواب بیفتد ، ما خبردار نمی شویم وبه ملاقاتش نمی رویم .برای چه این کار را بکنیم ؟در عصر ارتباطات هر کسی باید سرش توی لاک خودش باشد (مثل لاکپشت ) . و آزادی واقعی در عصر ارتباطات یعنی همین . چرا باید به خاطر غم دیگران غمگین بشویم ؟ مشکل ، مشکل آن ها ست ! به ما چه مربوط است ؟!

دخترم از حرف ها ی من دلگیر مشو ! دلم بد جوری گرفته بود وبه قول معروف احساساتی شدم وزدم به سیم آخر، این طورها هم که نوشتم، نیست . ما ایرانی هستیم،مسلمانیم واین یعنی :« انسان بودن» . انسان واقعی در هر عصری می تواند انسان بماند . آری دخترم، وحشت نکن . این طورها هم که نوشتم نیست . هنوز چیزهای زیبایی در جهان هست . هنوز آدابی و رفتاری انسانی در بسیاری از آدم ها یافت می شود ( هر چند که آن را یافت می نشود ، آنم آرزوست ) . آری دخترم ، هنوز هم می توان خوشبختی را برای همه ی انسان های روی زمین آرزو کرد ،هنوز هم می توان از خدا خواست که صلح و آرامش را به جهان باز گرداند . هنوز هم می توان دعا کرد و امید داشت که ممکن است دعاهایمان مستجاب شود، چون مهربانی خداوند ، خارج از اندیشه و تصور ماست !

دخترم ! می دانی که خوشبختی در چیست ؟! اصلاً خوشبختی در جهان وجود دارد ؟ بعضی ها که می گویند وجود ندارد . اما من با قاطعیت تمام می گویم وجود دارد . هم در این دنیا و هم در آن دنیا ، با این تفاوت که خوشبختی در این دنیا گذرا و لحظه ای و در آن دنیا پایا و جاودانه است !

دخترم ! هر چند که خداوند انسان را برای زندگی این جهان در رنج آفریده است ، اما لحظه هایی هست که  می توان خوشبختی را به چشم دید و آن را حس کرد ،لمس کرد. حتی در رنج کشیدن هم ، اگر رنج را لطفی از سوی خدا بدانیم ، می توان مزه ی خوشبختی را چشید . هر شرایطی و هر موقعیتی خوشی ها ی خاص خودش را دارد . همان گونه که انسان در سنین گوناگون ، خوشی هایش متفاوت ومتغیر است . خاطره ای از دوران نوجوانی ام به یادم آمد ،بد نیست برایت بنویسم، آموزنده است :

یادم می آید وقتی نوجوان بودم (چهارده پانزده ساله )؛ یک روز مادرم شروع کرد به گلایه و شکایت ازدست روزگار کج رفتار؛و پدرم را به باد سرزنش گرفت که : « مرد! تو هیچ کاری برای من وفرزندانت نکرده ای ! وقتی که من باتو ازدواج کردم، تو قول داده بودی که مرا خوشبخت کنی ! حالا که جوانی ام را به پای تو گذاشته ام می بینم که نه تنها مرا خوشبخت نکرده ای که حتی همه ی زندگی ما همراه با بدبختی بوده است . آری من و بچه هایم بد بخت هستیم»!

پدرم چشم های آبی روشنی داشت و همیشه پیش از خندیدن ، اول خنده هایش را در چشم هایش می ریخت و آن گاه خنده ای آرام می کرد .

خنده هایی که در چشم های پدرم بود ، گاهی این احساس را در من ایجاد می کرد که اوبه راستی خوشبخت است ؛ اما چیزی که باعث خوشبختی باشد در زندگی ما وجود نداشت واین ، مرا متعجب می ساخت . آن روز ، پدرم پس از آن که اول با چشم های آبی اش خندید و سپس با تمام صورتش ؛ در پاسخ مادرم گفت :« خوشبختی مگر چیست ؟چرا همیشه فکر می کنی خوشبخت نیستی؟ برای احساس خوشبختی ، کافی است که احساس کنی بدبخت نیستی !چرا مثل خیلی از مردم همیشه خیال می کنی که قرار است خوشبختی در آینده به سراغ آدم بیاید ؟ خوشبختی همیشه در زمان حال است! در لحظه های جاری است ! یک لحظه انسان خوشبخت است ولحظه ای دیگر نیست ! ولی انسان اگر بخواهد،می تواند در همه ی لحظه ها هم خوشبخت باشد . به شرط آن که خوشبختی را یک چیز غیر قابل حصول ودست نیافتنی نداند وفکر نکند که خوشبختی یک چیز عجیب و غریبی است که فقط در قصه ها و افسانه ها وجود دارد و فقط بعضی ها می توانند آن را به دست آورند . حالا،ودر همین لحظه که من در کنار تو نشسته ام وبچه های گلمان نیز همه خوشحال و سالم در کنارمان نشسته اند ،وداریم چای می خوریم ، خوشبختیم . خوشبختی همین است . شاخ و دم که ندارد !آیا دوست داری که همه ی ثروت جان مال تو باشد ، ولی یکی از بچه هایت خدای ناکرده بیماری لاعلاجی بگیرد »؟!

مادرم داد زد : « زبانت را گاز بگیر ! خدا نکند ! یک تار موی بچه هایم را با کل ثروت جهان عوض نمی کنم»! پدرم باز هم اول با چشم هایش وسپس با تمام صورتش خندید و گفت : «پس می بینی که ما ثروت زیادی داریم وخودمان خبر نداریم ! اگر سال ها هم بنشینیم، نمی توانیم ثروت خودمان را بشماریم . چون ماپنج فرزند داریم و هر پنج فرزندمان ،موهای سرشان پر پشت است . حالا حساب کن هر تار موی سر آن ها وقتی قرار باشد که همه ی ثروت جهان به حساب آید ، می دانی که ما ثروت چندین جهان را خواهیم داشت» ؟! مادرم خندید وبعد با لحنی جدی گفت : «خدا را شکر »! ودیگر از آن روز به بعد ندیدم یا کمتر شنیدم که مادرم حرفی از بدبختی بزند یا خواهان آن نوع خوشبختی باشد که بعضی ها سودایش را (خیالبافانه )در سر می پرورانند وفقط در افسانه ها و قصه ها ی قدیم می توان آن را شناخت .

دخترم ، اگر یادت باشد، من نیز به پیروی از پدرم ، همیشه سعی می کردم که آن حرف ها را به نوعی دیگر و غیر مستقیم به شما ومادرتان منتقل کنم . یادت می آید که هر وقت دور هم می نشستیم وچای می خوردیم واحیاناً آب نبات،شکلات یا شیرینی در کنارچای داشتیم، من چه قدر احساس شادی می کردم ؟! با یک شادی کودکانه به مادرت می گفتم:« خوشبختی یعنی این ! خوشبختی یعنی این که با خانواده ات دور هم بنشینی و یک فنجان چای بخوری ! یادت می آید که همیشه می گفتیم : « من تشریفات قبل از آماده شدن چای و قٌل قٌل سمار و جز جز قوری را از خود چای خوران که در نوع خود نوعی ضیافت صمیمانه است بسیار زیباست . انتظار دم کشیدن چای ، شادی آورتر و خوشمزه تر از آشامیدن خود چای است . این طور نیست؟

دخترم؟ من هم مثل همه ی پدرها دوست دارم که حرف های نگفته ای را برایت بگویم وپند و اندرز هایی  که در زندگی به کارت می آید برایت برشمرم . حضرت علی (ع) فرموده است : « اَشرفٌ الغنی ، تَرکٌ المنی » .ترک آرزوها، بهترین و شریف ترین بی نیازی ها و خوشبختی هاست .

آرزوهای بزرگ ودراز، انسان را همواره در نوعی حسرت نگاه می دارد، پس بکوش از آرزوهای محال و بزرگ (که رسیدن به آن ها در توان انسان نیست یا رسیدن به آن ها نیازمند زیر پا گذاشتن بعضی از معیارهای انسانی است  )بپرهیزی !نمی گویم که هیچ آرزویی و هدفی در زندگی نداشته باشی ،نه! قطعاً منظور من این نیست . داشتن هدفی در زندگی برای یک جوان بسیار هم مهم است و مسیری که انسان برای نیل به آن هدف طی   می کند ، سرشار از لذّت روحی خواهدبود ؛ البته در صورتی که آن هدف ، یک هدف والا وانسانی باشد .گاهی یک کار دلخواه مثلاَ نوشتن برای یک نویسنده چنان لذتی به کننده ی کار می دهد که با هیچ لذت جسمی و روحی دیگر قابل مقایسه نیست . برای آن که بتوانی لذت های واقعی را بشناسی ، باید در پی شناخت زیبایی های ناب برآیی! اگر بتوانی به درجه ای برسی که قادر به شناخت زیبایی ها شوی ، آن وقت خواهی دانست  که لذت های واقعی ، لذت بردن از زیبایی هاست . شادی و لذت جسمی که هیچ هدف خاصی در آن ها نیست و خود لذت و شادی ، هدف اصلی آن نوع شادی ها و لذت ها ست ، بسیار گذرا هستند ، ضمن آن که وقتی تمام بشوند ، احساس تنهایی و غم به انسان دست می دهد . من البته شادهای سالم را تحقیر نمی کنم ، ولی می گویم بکوش تا در پی شادی های پر دوام باشی . برای رسیدن به چنین لذت هایی و چنین شادی هایی باید بتوانی زیبایی های ناب را بشناسی و نیز قادر باشی از ابتذال با همه ی جلوه هایش دوری کنی و نیز بتوانی مبتذل را از غیر مبتذل بشناسی . با افراد مبتذل که هدفی جز خوشگذرانی های زود گذر ندارند ، دوستی نکنی ، چرا که از قدیم گفته اند که کسی که در میانسالی و پیری سالم خواهد بود ودر زندگی توفیق خواهد داشت و عمری طولانی ؛که جوانی را به بطالت و خوشگذرانی های بیهوده وبی سرانجام نگذرانده باشد .

دخترم ! شناخت زیبایی ها و دوری از زشتی ها وابتذال ، به انسان خلاقیت می بخشد . کشف هر زیبایی ،به زیبا تر شدن خود انسان کمک می کند . نگاه کن وببین که خداوند مهربان، جهان و طبیعت را چه قدر زیبا آفریده است! ولی همین طبیعت زیبا فهم وشعور انسانی را ندارد ، از زیبایی های خود بی خبر است ودر کنار انسان واز دیدگاه انسان است که پی به زیبایی های خود می برد . بکوش طوری خودت را زیبا کنی و چنان زیبایی را بفهمی که طبیعت زیبا هم از چشم تو، زیبایی های خودش را ببیند .

اگر نگاه زیبا شناسانه و زیبابینانه داشته باشی، خواهی دید که همه ی علوم و همه ی کارهایی که در خدمت بشرند ،به نوعی کارهای زیبا هستند . می گویند اینشتین بزرگ ترین شاعر است . چرا؟ چون او توانست شعاع نور را بگیرد وآن را وزن کند . خود اینشتین در باره ی شناخت خدا و نیز کارهایی که کرده است ، می گوید :« من پروردگار جهان را نه آن طور که روحانی ها در کلیسا می گفتند ، که از طریق آیات اسرار آمیز او در طبیعت شناختم » .آری ، شناخت درست خداوند از طریق زیبایی ها ، به اینشتین ، این توانایی را داد که کارهایی بکند که از هیچ کسی ساخته نبود . خود او می گوید :«روحی که به هر یک از ما عطا شده است ، با همان نیرویی به جنبش در می آید که کٌل جهان را به حرکت در می آورد !» و نیز گفته است که من اَتٌم را نه در آزمایشگاه ها و در کارگاه ها ، که در دلم شکافتم !

پس دختر عزیزم ، بدان که از زیبایی های طبیعت می توان به خالق آن ، یعنی خدا رسید و اگر خدا را خوب بشناسی ، به نیرویی که او از روح خود در تو دمیده است ، آگاه خواهی شد و کارهایی خواهی کرد که از هر کسی ساخته نیست . بکوش به خلاقیت در اموری که دوست داری ، برسی !

دل هر ذرّه را بشکافی                      آفتابیش ، در میان بینی

به قول خودم :وقتی هر ذرّه ای ، آفتابی در دلش دارد ، ما که انسان هستیم و اشرف مخلوقاتیم، حتماً ولابد خورشیدهایی در دلمان داریم وباید بتوانیم لااقل یکی از آن خورشیدها را در دلمان بیابیم وشناسایی اش کنیم وبا نور آن بر جهان بتابیم :

بسپار گوش خود را

برحرف های آبی !   

خورشید کن دلت را

تا بر جهان بتابی !

حرف دیگرم این است که بکوش همیشه با مهربانی ( این نعمت بزرگ خدا)همه چیز و همه کس را دوست بداری وبه کیش مهر در آیی !  و حرف آخر این که بکوش زندگی را خیلی سخت نگیری . به تجملات و تزیینات فریبا و گول زن دنیا دل نبندی و سخت نگیری که به قول حافظ عزیز:

آسان گیر بر خود کارها، کز روی طبع

سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت گیر

دخترم !عزیز دلم! شاید توبتوانی (در حال حاضر) بعضی از حرف های مرا بفهمی ، البته شاید هم بفهمی . چون من با شناختی که از تو و مطالعاتت دارم ، می دانم که خوب می توانی این گونه حرف ها را بفهمی . به هر حال ، آن چه در زندگی خیلی مهم است ، این است که انسان در پایان راه عاقبت به خیر گردد . این خیلی مهم است .

آن که همیشه دوستت دارد

پدرت

برگرفته از کتاب : گیرنده : دخترم

منبع :ماهنامه ی پیوند آذر 1386 شماره 338

نوشته شده توسط حاجی عزیزی

+ نوشته شده در  86/11/03ساعت 2:43  توسط ...  |